Saturday, January 14, 2012

روز، کوتاه، تهران

Kish Island, Jan 2012 ©Once Again


دو‌ ماه و نیم پیش، شب، سان فرانسیسکو. نشسته‌ایم تصمیم بگیریم با کدام گروه از دوستان برویم تعطیلات: یک هفته‌ی آل اینکلوسیوِ پورتو وایورتا یا ده روز در سنتا رزا؟ همه‌ی جوانب را سبک-سنگین می‌کنیم، نتیجه می‌شود: تهران.

++++

یک ماه و نیم پیش، ظهر، ژنو. نهار کاری. در حین گپ آشنایی قبل ازمذاکره می‌پرسد "برای تعطیلات کریسمس چه می کنی؟" می‌گویم "می‌رم تهران دیدن والدینم. " لحن سرخوشش عوض می‌شود و با صدای گرفته‌ای می‌گوید "بهترین کار رو می‌کنی. دو سال پیش وقتی که مادرم سرطان گرفت زندگی مو ول کردم سه ماه آخر رو رفتم یونان پیشش. الان هر روز شکر می‌کنم."

++++

دو هفته و خورده‌ای پیش، ده صبح، تهران. رفته‌ایم سرِ ساختمان. بگو به اندازه یک ساعت کلن. می‌رسانمش خانه‌شان و برمی‌گردم. مامان زنگ می‌زند که "حالش از هوای آلوده بد شده."


++++

همان روزها، پنج بعدازظهر باز تهران. می‌روم آنجا. هنوز خواب است. در تاریکی عصرانه گوشه‌ی هال می‌نشینم به خواندن مجله‌‌ای که خریده‌ام. بیدار که می‌شود می‌آید که چیزی به مادرم بگوید. وسط جمله‌اش تازه متوجه من می‌شود. جمله را از وسط ول می‌کند و مثل یک بچه شش ساله گل از گلش می‌شکفد که "اِ، ...هم اینجاست!"

++++

چهار بعدازظهر دو سه روز بعدش، تهران. زنگ می‌زند "میایی بریم جلسه؟" وقتی می‌رسم می‌بینم طرف‌های مقابل آمده‌اند و بحث شروع شده. عصبی شده و صدایش می لرزد. راه حل میانه‌ای پیشنهاد می‌دهم و به توافق می‌رسیم. اولین بار است که کهولت را در چهره‌اش ‌می‌بینم.

++++

دو سه روز بعد، عصر، کیش. دل‌شان می‌خواهد آپارتمان کیش‌شان را نشانم بدهند. اولین بارم است که کیش می روم. خود کیش برایم اهمیتی ندارد، گذراندن وقت اختصاصی باهشان برایم مهم است. کیش به تهران- با اغماض زیاد- به مثابه فلوریدا است به منهتن: مناسب برای بازنشستگی. از دو ماه پیش تصمیم گرفته‌اند که دیگر تهران نمانند. اما کاش کیش را ترجیح نمی‌دادند به کالیفرنیا.

++++

فردایش، صبح کیش. می‌رویم غواصی. یعنی بابا در قایق می‌نشیند و من می‌روم زیر آب. آدمی بامروت‌تر، انسان‌تر، منصف‌تر، بزرگوارتر، باگذشت‌تر و مهربان‌تر از او ندیده‌ام. همه فامیل و دوست و آشنا قبولش دارند. اگر من می‌توانستم ده‌ درصد خصایصش را داشته باشم کلاهم را می انداختم هوا. بعد با این همه بزرگی دارد به من افتخار می‌کند.

++++

همان روزها، تمام روز، باز کیش. می‌رویم جزیره‌گردی. مامان هنوز پرفکشنیست است. می‌خواهد هیچ جای جزیره جا نماند. اصولن برای او همه چیز باید کامل، عالی و بی نقص باشد. هنوز هم حواسش به دورترین اطرافیانش هست. نمی دانم این همه انرژی را از کجا می‌آورد که به همه می‌رسد. هنوز هم جانش می‌رود برای ما که همه چیزمان تکمیل باشد.

++++

هفته‌ی آخر، تهران. هیچ امیدی نیست. با این روندِ مملکت، هیچ امیدی به بازگشت نیست. این بار حتی آپارتمان کوچک را هم جمع می‌کنیم. یک انباری بزرگ کاغذ و پرونده و کارتون را دور می‌ریزم. تمام لباس‌ها، کتاب‌ها و وسایلم را می بخشم. هیچ نمی‌ماند جز یک بغل کوچک مدارک که امانت می‌گذارم پیش‌شان. درِ آپارتمان را که برای آخرین بار می‌بندم، با اینکه در این آپارتمان دوست‌داشتنی هیچ‌وقت مداوم زندگی نکرده‌ام، دلم می‌گیرد. این بستن، حکم خداحافظی را دارد. خداحافظی با دورانِ مضمحل شده.

++++

جمعه‌ی آخر، تمام روز، تهران. دیدن باقی‌مانده‌ی فامیل خوب است. دیدن باقی‌مانده‌ی دوستانِ عزیز و با وفا مثل همیشه خوب است. همین باقی‌مانده‌ها، نصف‌شان در حال رفتن‌اند (راستی خانمِ مونترالی عزیز، ژله‌بستنی خوردنمان با تو، بعد از پنج سال، خیلی چسبید!). هدف اصلی این سفر اما وقت‌گذرانی با والدین بود. آدم هر چه پیرتر می‌شود، بیشتر قدر پدر و مادرش را می‌داند. بیشتر می‌فهمد چقدر بر گردنش حق دارند. بیشتر نگران‌شان می‌شود. این بار هر چقدر هم که دیدم‌شان، از بار گناهِ تنها گذاشتن‌شان کم نشد. بدتر از آن، از حدود یک سال پیش یک حس بدی در دلم پیدا شده که مرتب می‌گوید "روزهای با هم بودن‌تان شماره شده."

++++

همین الان، ساعت نامعلوم، جایی بر فراز اقیانوس اطلس. می‌نویسم که یادم نرود. می‌دانم روزی می‌رسد که هی مرور کنم همین چند روزِ زندگی را. اگر پستش نکنم، همین نوشته هم گم می‌شود.

 . 

 Saturday, April 09, 2011

الان من چجوریم؟

Coronado Island, CA, March 2011 ©Once Again


الان که شروع کردم به نوشتن، یک جایی هستم بین سان فرانسیسکو و اِل اِی انگار، در راه شهر آفتابی مکزیکی‌تبار. بار اولی که رفته بودم، منظورم بار اولِ اولِ اولِ ده-یازده سال پیش است البته، حتی نمی‌دانستم اسم شهر را چطوری می‌نویسند. چندی قبلش با دختری در نیویورک آشنا شده بودم و چون سفر کاری پیش آمده بود به سان فرانسیسکو، گفته بودم آخرِ هفته را بروم دیدنش. از هواپیما که پیاده شده‌ بودم، تازه فهمیده بودم در اسپانیایی، دو "ال" را "ی" می‌خوانند! آخرِ آبروریزی! همین ماه پیش که دوباره آنجا بودم، ایمیل زدم به دو دوست دبیرستانی که " آقا اگه اون حوالی هستین بیاین جمع بشیم." معلوم شده بود که دو دوست دبیرستانی دیگرهم تازگی نقل مکان کرده‌اند به این شهر و یک شب جمع شدیم. محبت زیادی کردند و اصرارِ زیادتر که تو هم برگرد اینجا همه دور هم باشیم. تقریبن هر‌کس از بیرون تا به حال این جمع‌های دبیرستانی ما را می‌بیند‌، با تعجب ‌می‌گوید "شماها که هرکدوم‌تون با بقیه این همه فرق دارین، چطور بعد از این همه سال هنوز این همه رفیقین؟" (شاید این‌جور آدم‌ها معنی "دوستِ دبیرستانی" را نمی‌دانند). دوست دیگری هم یک شب دیگر دعوت کرد و بسیار بسیار عزت و اصرار که "موو کنین اینجا". گاهی آدم شرمنده می‌شود از این همه محبت. به جایش، یک بار در سال‌های دور برای دوستی اتفاق ناگواری پیش آمد و مجبور شد ناگهانی بگذارد و برود. بعد از یک‌ ماه برگشت و از همه، از الف تا ی، یکی یکی خداحافظی کرد، الا من! اتفاقن دو روز مانده به تولدِ من بود و من حیران که ادعای رفاقتی که گوش فلک را کر کرده، چطور جایی بین الف تا ی نداشت؟ حتی دوست مشترکی برگشت گفت: "بفرما، حتی ارزش یک خداحافظی رو هم نداشتی!" برای خود من پیش آمده بود که در مناسبت‌های کوچک، یا آدمی را فراموش کرده‌ و یا فراموش شده‌ باشم و اصولن اهیمت نمی‌دهم به این چیزها. اما این یکی برایم قابل هضم نبود و شدیدن رنجیدم.

آدم هر چه بزرگ‌تر می‌شود به خودش بیشتر نزدیک‌تر می‌شود. به همانی که هست. به همانی که حس می‌کند باشد. روراست‌تر می‌شود. سرراست‌تر. رک‌تر حتی شاید. با این حال، این روزها هی از خودم می‌پرسم:" دوستِ خوبی هستی؟ فلانِ خوبی هستی؟ بهمان خوبی هستی واقعن؟ همان که می‌نمایانی، هستی؟ همانی هستی که ادعا می‌کنی؟" همین چند روز پیش در توتوریالِ مدیریت و لیدرشیپ‌مان شنیدم که:" درست است که معیار خود شما برای اقدامات‌تان نیت‌تان است، اما کارمندان‌تان کارهای شما را بر اساس برداشت خودشان قضاوت می‌کنند. حواستان باشد که فاصله‌ی این‌ دوتا از هم زیاد نشود وگرنه به دردسر می‌افتید." من همیشه گفته‌ام که آدم‌های خوشبخت آنهایی هستند که فاصله آنچه که دارند با آنچه می‌خواهند خیلی کم است. حالا به گمانم در مورد رابطه‌ها هم همین‌طور است. رابطه‌های موفق، فرقی نمی‌کند رابطه‌ی رئیس و مرئوس باشد، یا رابطه‌ی فرزند و والدین، یا رابطه‌ی فامیلی، یا رابطه‌ی دوستی دیرنه بریک ناپذیر، یا حتی رابطه‌ی عاشقانه‌‌ی رویایی وانس اِ لایف تایم، فقط آنهایی‌شان می‌مانند که میانشان فاصله برداشت هر طرف از آنچه که طرف مقابل می‌خواهد یا از روی خطوط می‌خواند، خیلی کم باشد. خلاصه نکنید آقاجان. برندارید برای لذت بیشتر یا دردسر کمتر یا موفقیت کوتاه مدت، یا بهره‌جویی آنی یا رهایی موقت یا رضایتِ طرف و اطرافیان یا هرچه، برداشت و توقع‌اش را برسانید به جایی که خودتان هم ته دلتان می‌دانید واقعیت ندارد. بعد ‌می‌بینید آن وقت که رابطه در موقعیت سخت قرار گرفت زپرتش در‌ می‌رود. رابطه اگر خراب شود، سرد شود، بشکند، داغان شود، بسوزد، ته بزند و بوی سوخته بگیرد، اصلن بهم بخورد و قطع شود، یک گیگا مرتبه بهتر است از رابطه‌ای که در آن سطح توقع طرفمان را آرام آرام ببریم بالای کوه و بعد آن بالاها که رسید، خواسته یا ناخواسته، هلش بدهیم ته دره و خودمان هم بمانیم که پس چه شد.

 . 

 Wednesday, March 30, 2011

لاک‌پشتِ مون‌ بلان

Aiguile Du Midi, 3842m, March 2010 ©Once Again


ایستاده‌ایم روبروی مون بلان. کوتاه و نزدیک و معمولی در دو قدمی‌مان ایستاده. کوتاه شاید چون نزدیک‌ترین نقطه ممکن هستیم. معمولی شاید چون برخلاف اهالی اینجا، برای من هیچ بار فرهنگی خاصی ندارد (نخیر، خودنویسش بار فرهنگی محسوب نمی‌شود!) نه این که هیجان‌انگیز نباشد، نه! هست. کافی است زیر پاییت را نگاه کنی تا ارتفاع دستت بیاید. اما اینجا آخر دنیا نیست. چند پله بالاتر است از بقیه دنیا. پررنگ‌ترین حسم شاید همان جمله معروف جرج مالوری باشد. همان که وقتی پرسیده بودندش که "چرا می‌خوای بری اورست؟"، جواب داده بود: "چون اونجاست/ بیکاز ایتس دِر!". بچه که بودم، فکر می‌کردم که این جرج مالوری چه آدم باحالِ با پشتکارِ خُلی بوده. آن‌قدر که جانش را سر "بیکاز ایتس دِر"ش به باد فنا داده. یاد استاد راهنمایم می‌افتم که وقتی می‌خواست از کسی تعریف کند می‌گفت: "آدمیه که می‌تونه دنیا رو جای بهتری بکنه برای زندگی". خودش البته دو بار دنیا را لرزانده بود و راحت می‌توانست این حرف را بزند. خوب هم می‌دانست که عوض کردن دنیا کار هر کسی نیست و برای همین می‌گفت "جای بهتری برای زندگی" کردن کافیه. به گمانم بیشتر شاگردهایش تحت تاثیر او ناخودآگاه با این دید بزرگ شدند که این حداقل کاری است که باید کرد. ایده‌آل گرایی و هدف غایی داشتن و سنگ بزرگ برداشتن عادی شد به نظرمان. نه که واقعیت‌ها را نمی‌شناختیم یا سخت بودنش را نمی‌فهمیدیم. پوستمان کنده شده بود همان‌جا زیر نظرش. اما ناخودآگاه در کله‌مان فرو رفته بود که هدف‌هایمان باید گنده باشند. باید مهم ‌بنمایند و دست‌نیافتنی به نظر برسند. وگرنه جذاب نمی‌شوند. وگرنه هیجان‌انگیز نیستند. وگرنه ارزش دنبال کردن ندارند. خلاصه هشت سالی که گذشت و بعد از کلی دویدن و پریدن و نفس بریدن، یک‌شبی به دوستی گفتم "شاید همین که آدم اطرافش رو بهتر کنه، کافی باشه!" هه! این درست زمانی بود که کل بازار دنیا سقوط آزاد کرده بود به ته دیگ‌ و ما هم که از اول نوک قله‌ی پرفرازِ تکنولوژی نشسته بودیم، همراه عده‌ی‌ زیاد دیگری فرود آورده شده بودیم بر کف همان دیگ. همین شد که یک روز مرخصی گرفتم. یک مرخصی طولانیِِ چهارساله. راحت و بی‌خیال شدم و سلانه-سلانه و گشاد-گشاد می‌چرخیدم. مملکتِ همیشه تعطیل هم بی تاثیر نبود البته! مزه هم می‌داد راستش. سرم هم به مقدار زیادی جای دیگری درگیر بود البته. هر چند که زود حوصله سر بر شد این کار کردن لخ لخی. بعد برگشتیم و آش باز شد همان آش و کاسه همان کاسه. الان که دوباره بعد از چند سال برمی‌گردم نگاه می‌کنم، می‌بینم باز بدجور درگیر شده‌ام. درگیرِ سنگ بزرگ برداشتن. درگیرِ هدفِ غایی داشتن. درگیرِ هیجان داشتن. تقصیر خودم هم نیست به خدا. جماعت آن قدر آمدند قلقلک دادند که نشد کناری بنشینم و لذت ببرم از زندگی لاک‌پشتی خمیازه‌وار. می‌ارزد؟ نمی‌دانم. می‌شود؟ اصلن نمی‌دانم (آمار می‌گوید احتمالن نه. آمار چه می‌داند؟ آمار خر است بقول ایده‌آلیست‌ها). اما از همه‌ی این چرخه‌ی روزگار، فهمیده‌ام انگار آدم را تکان به تکانش بدهی، اگر حتی جادویش بکنی که بشود یک عدد لاک‌پشتِ ریلکسِ بی‌خیالِ چشم خمار، باز بعد از مدتی دمش را تکان می‌دهد و سرش را می‌اندازد پایین و بو می‌کشد که راه پیدا کند به سوی دریای اصل خویش. حالا ممکن است وقتی رسید ببیند به دریا نرسیده و حوض لجن زده است جلویش. یا اصلن حوض پر ‌باشد از لاک‌پشت‌های دیگر و ظرفیتش تکمیل. اگر این‌طور هم شد، شده است دیگر. فوقش، یک نفسی تازه می‌کند، یک دمی تکان می‌دهد و شروع می‌کند سوت‌زنان پیش بسوی یک جهت دیگر رفتن. زندگی‌ است دیگر. نمی‌شود ایستاد. باید یک کاریش کرد.

 . 

 Friday, March 18, 2011

یاد از دور، دور از یاد

Haft Seen in Corporate Housing, Feb 2007 ©Once Again


توی هواپیما بالای اقیانوس اطلس‌ام. دارم می‌گردم دنبال اولین تصویرم از عید. یاد پدربزرگ مرحومم می‌افتم. آن یکی که مهربان بود. یک تصویری آرام آرام شکل می‌گیرد از خیلی خیلی سال پیش از خانه خاله‌ام در اهواز. پنج و شش سالگی شاید. که عید آن سال رفته بودیم دیدن‌شان. که نشسته‌ بودیم توی هال خانه‌شان و پدربزرگم هم آمده بود و داشت قرآن را ورق می‌زد که برسد به اسکناس‌های نو. که چون من نوه‌ی اولش بودم و گل سرسبد، اول از همه به من عیدی داد. که وقتی ‌رسید به اسکناس‌های نو تا نشده لای قرآن هیجان‌زده ‌شدم. که اسکناس‌های نوی عیدی اصلن یک بوی خاصی داشتند. که چقدر حواسمان بود گوشه‌های اسکناس‌هایمان تا نخورند و کج نشوند تا آخر عید.

نمی‌دانم تصویر بالا واقعی‌ست یا کولاژی است که ذهن من شکل گرفته از ترکیب چند خاطره‌ی کودکی. اما آدم شاد و خوشحال و مهربانی بود پدربزرگ. یک تصویر دیگری هم دارد در ذهنم که در آن روی تخت در باغش نشسته، سیگارش را می‌پیچد و به رضاشاه و آخوندها فحش می‌دهد. این یکی با قرآن تصویر بالا زیاد نمی‌خواند. شاید مادربزرگم پول‌ها را برایش توی قرآن ‌گذاشته بود. شاید هم قاطی کردم من. حیف که زود مرحوم شد. نمی‌دانم در چند سالگی. اما خیلی زودتر از اینکه من بزرگ بشوم و سنش و احوالش را بفهمم.

++++

یاد آن یکی پدربزرگم می‌افتم. رسمی و جدی و مستبد بود. روز اول عید اگر تهران بودیم لباس نو می‌پوشیدیم و می‌رفتیم خانه‌اش. تمام عمو‌ها بودند. غلغله‌ای بود. نوه‌ رتبه ان‌ام بودم در یک لشکر عموزاده. رتبه ان‌ام بودن اصلن خوب نیست. عادت ندارم من. آدم آن وسط گم می‌شود. پدربزرگ به همه عیدی می‌داد. به ترتیب سن که نه، اما عمومن از بزرگ‌‌ترها شروع می‌کرد. اسکناس‌های نویش دسته‌ای بودند. معلوم بود مستقیم از بانک آمده‌اند. بو و مزه نداشتند. فقط حجم. این یکی پدربزرگ را تا بیست و چند سالگی دیدم. سالهایی که بزرگ شده بودیم دیگر عیدی نمی‌داد البته. رسید به نود و چند سالگی. اواخر عمرش آلزایمر گرفت و دیگر هیچ‌کداممان را ‌نشناخت. نه آنهایی که زودتر رفتند خارج و نه ماهایی که ماندیم ایران درس خواندیم.

++++

یک تصویر نسبتن جدید و شادی جا مانده در ذهنم. سال نمی‌دانم چندم دانشگاه بودم در خانه‌ی ولنجک. ساعت تحویل‌ سال حول و حوش 10 صبح بود انگار. مامان از طبقه پایین داد می‌زد که "زودتر بیدار شین، الان سال تحویل میشه". بابا از صبح زود بیدار شده بود و حیاط را آب داده بود و ورزشش را کرده بود و صبحانه‌اش را خورده بود و قبراق و فعال و مرد خانواده بود مثل همیشه. من و خواهرم طبق معمول روزهای تعطیل‌مان داشتیم تا آخرین لحظه ممکن می‌خوابیدیم. یک نیم ساعتی مانده به تحویل، از تخت پریدم بیرون و سر و صورت شستم و لباس پوشیدم. خواهرم هنوز خواب بود. نشستم روی مبل بیرون اتاقم در همان طبقه دوم و رادیو امریکا را گرفتم که قرار بود برنامه زنده‌ی تحویلِ سال داشته باشد. رادیو امریکا رفته بود در یک مجلس ایرانی. منم صدای رادیو را بلند کردم و همین باعث شد بابا و مامان از طبقه پایین بیایند بالا و خواهرم هم از تخت بیرون و همه دور رادیو جمع. به محض اینکه توپ سال تحویل را زدند، ویگن شروع کرد به خواندن "چرا نمی‌رقصی" و طبق گفته‌ی گوینده، همه آن وسط بودند در حال رقصیدن. یک حس خوبِ شادِ راحتِ خوشی مانده از آن تحویل سال.

++++

یک تصویر قدیمی‌تری دارم از عید یک سال در گراند-هتل آتن. سه تا خانواده‌ی دوست بودیم با 6 تا بچه که عید را با تور رفته بودیم یونان و گراندهتل بخاطر مهمان‌های ایرانی‌اش سفره هفت سین چیده بود وسط لابی و ما بچه‌ها چقدر آتش سوزاندیم کل سفر را.

++++

یک تصویر کهنه‌ای دارم از گیجی‌‌ام آن سال اولی که خودم آمده بودم خارج یا در واقع در راه خارج آمدن بودم، در قبرس برای گرفتن ویزا. خواب ماندیم با دوستم. یعنی من اختلاف ساعت را اشتباه حساب کرده بودم و خواب ماندیم هر دومان و بعد فهمیدیم و دوستم غرش را به من زد. سال بعدش، لحظه سال تحویل داشتم امتحان آخرِ ترم می‌دادم. بارانی بود هوا بگمانم. صبحش در هوای ابری بیدار شده بودم و غر زده بودم به خودم که این چه زندگی است در غربت.

از سال بعدش اما، همیشه حواسم بود به ساعت تحویل. که همیشه هفت سین بچینم. که دور باشم از کلاس و درس و کار و جلسه. که سعی کنم خانه باشم و در جمع خانواده یا فامیل یا دوست. که حتمن حتمن لحظه سال تحویل حداقل یک تکه از لباسم نو باشد.

++++

دنبال یک تصویر شاد به‌یادماندنی هستم از دم تحویل سال این چهار سال دوم تهران. هست حتمن. ولی الان نمی‌یابم.

++++

جدیدترین تصویر مال همین پارسال است که بوستون بودیم. هفته قبل عید رفته بودم آنجا برای کار. مسافرت کاری سبکی بود. قبل از رفتن، سفره هفت سین‌مان را هم چیده بودیم. سال تحویل افتاده بود جمعه که ظهرش کنفرانس من تمام شد. از شانس‌مان، همان هتلی بودیم که انجمن ایرانی‌های بوستون کنسرت برگزار‌ می‌کرد. از دو خوانده‌های لس آنجلسی دعوت کرده بودند. یکی آن‌که "سپیده" را خوانده. اسمش الان یادم نمی آید. آن یکی یک خانم خواننده‌ای صد مرتبه بدتر از اولی. ظهرش داشتیم رد می‌شدیم از لابی هتل، گفتیم بریم فضولی بکنیم که برگزارکنندگان کی هستند و چی هستند و چطور، که خانم مسئول، خِرِ ما را گرفت که "ما همه آدم درست و حسابی و تحصیل کرده هستیم" و "سودش میره برای انجمن ایرانیان" و "همه مهمون‌ها مثل خودتون هستن" و خلاصه در رودربایستی ایرانی قرارمان داد و همانجا مجبورمان کرد بلیط بخریم. شبش رفتیم با دوستان مقیم بوستون در رستوران ایران‌شان سبزی پلو ماهی خوردیم و بعد هم کنسرت. کنسرت هم خوش گذشت. بعد هم رفتیم نیویورک. آن سفر، بدون اینکه دلیلش را بدانم، کلی حال و هوای مسافرت‌های عید ایران را داشت.

++++

امسال باز مسافرت هستیم. قرار بود که بشود یک مسافرت عید خانوادگی. اما دردسر ویزا و بلیط دم عید و سردی هوا والدین گرامی را منصرف کرد از سفر. من هم البته مجبورم هشت روز حول و حوش سال تحویل را جلسه بروم. حتی شنبه و یک‌شنبه‌ی شب عیدی را هم باید بروم. اگر می‌آمدند فقط شب‌ها می‌توانستم ببینم‌شان. خوش‌شانسی‌مان فقط این است که تحویل سال افتاده ساعت ده و خورده‌ی شب که قاعدتن کارم تمام می‌شود و احتمالن می‌رویم حافظ یا خیام سبزی پلوماهی بخوریم.

++++

امسال دلم می‌خواست عید، خانوادگی دور هم باشیم. نشد. بعد دلم می‌خواست با جمع‌ همیشگی‌ شهرمان دور هم باشیم. مخصوصن که انگار قرار است یکی دوماه بعد از عید هرکدام‌مان دوباره پرتاب بشویم به یک سویی. باز نشد.

آدم که در غربت زیاد زندگی کرده باشد، یاد می‌گیرد که این جور جمع‌ها، راحت جور نمی‌شوند. این را هم یاد می‌گیرد که هر چند سال یا تو یا آدم‌های دیگر کم کم از آن شهر و جمع می‌روند. امسال خوبی‌اش حداقل این است که همه‌مان تقریبن هم زمان می‌رویم و کسی نمی‌ماند تنها که جای خالی دیگران را ببیند.

++++

آدم وقتی دارد اینها را می‌نویسد، خجالت می‌کشد. این روزها این همه آدم زندان هستند. این همه آدم شجاع و دلیر و آزاده. این همه خانواده‌ی گرفتار. به خاطر کشور ما. به خاطر ما. بعضی خانواده‌ها نوعید دارند. بعد مشکل ما این است که یا شب عید سر کار هستیم یا رستوران خوب ایرانی نزدیک‌مان نیست، یا سبزی پلو ماهی‌مان جور نیست یا بلیط و هتل گیر نمی‌آید یا فلان کسکمان نمی‌آید و الخ. واقعن ماها لایق عنوان "خارج‌نشین" هستیم. فرقی هم نمی‌کند در غربت باشیم یا داخل ایران. آنها که الان دارند به خاطر آزادی با زندان و حبس و درد و رنج و مریضی خودشان و ناراحتی و نگرانی و دلتنگی خانوادهایشان هزینه می‌دهند داخل‌نشین واقعی هستند. آنها که بچه‌هایشان را دادند. بقیه ماها "خارج از گود" نشین هستیم. همه‌مان. یادشان باشیم لااقل.

++++

عید همه‌مان مبارک. سال خوبی باشد، برای همه‌مان.

 . 

 Monday, February 14, 2011

تهران ساعت 25

امروز از آن روزهاست که آدم دلش می‌خواست تهران بود.

 . 

 Sunday, February 13, 2011

یاد روزهای نازنین

Berlinale, Feb 2011 ©Once Again


آمده‌ام اینجا. روز اول جشنواره است و ملت صف بلندی کشیده‌اند برای خرید بلیط. هر‌ کس را که نگاه کنی، دستش یک برنامه است و کله فرو کرده تا فیلم‌های مورد‌علاقه‌اش را ‌بجورد. بالای دکه‌ی فروش، مانیتوری گذاشته‌اند که ریل‌تایم نشان‌ می‌دهد برای کدام سانس‌ها هنوز بلیط هست و کدام‌ها فروش رفته‌اند. خوبی‌اش این‌ است که بلیط تمام سینماها را همین‌جا می‌فروشند و لازم نیست هی سینما به سینما بدویی برای بلیط. هوا هم بیرون سرد است، اما اینجا داخل مال طبعن گرم و دلپذیر. یاد جشنواره‌ی فیلم فجر می‌افتم که این روزها آن هم به موازات این جشنواره برقرار است.

جشنواره، آن سال‌ها، ‌بزرگ‌ترین اتفاق هنری سال بود. یک سال تمام مجله‌ی فیلم گزارش تولید فیلم‌ها را مرحله به مرحله منتشر می‌کرد و وقت جشنواره که می‌رسید، شناسنامه فیلم‌های مهم و کار کارگردان‌های مورد علاقه را از حفظ بودیم. شرکت در جشنواره با گرفتن برنامه‌ شروع می‌شد و علامت زدن فیلم‌هایی که می‌خواستیم ببینیم. همزمان، هر کس دنبال دوست و آشنا و بلیط دعوتی می‌گشت که کمتر صف بایستد. اما عملن راه همه‌مان به تعداد دفعات به صف می‌افتاد و واقعیت این بود که یکی از هیجان‌انگیز‌ترین تجربه‌های جشنواره، هم همین صف‌ ایستادن‌ها بود. توی خیابان ساعت‌ها منتظر می‌شدیم: "آقا این صف کدوم سانسه؟"، "خانم فکر می‌کنین بلیط به ما برسه؟"، "آقا خیلی وقته منتظرین؟"، "یکی اومد گفت 60 تا بلیط بیشتر نمی‌فروشن، حالا چکار کنیم؟"، "میگن امشب سانس اضافه می‌ذارن"، "آقا ترو خدا نذارین بزنن تو صف"، "خانوم برای ما هم بلیط می‌گیرین؟"، "کدوم فیلما رو تا به‌حال دیدی؟"، "این خوبه؟"، "اون یکی چطور بود؟"، "این که می‌گن مزخرفه"، "می‌گن توقیف می‌شه"، "بازم نقدِ مجله-فیلمی کردی" و الخ. این "باز نقد مجله فیلمی کردی" از همه بیشتر در ذهن من مانده. توی همین صف‌ها با کلی آدم آشنا می‌شدیم. آدم‌های جورواجور و همه رقم. خیلی وقت‌ها تنها وجه اشتراک ما، فیلم دیدن بود. خیلی وقت‌ها برای همان دو سه ساعت دوست می‌شدیم. بحث فیلم می‌کردیم و خبر و شایعه رد و بلد می‌شد. حتی بحث فیلم‌های خارجی و توصیه‌ها که چی ببین چی نبین. گاهی هم بساط پز و رو کم کنی برقرار بود که کی چی دیده تا به حال. آن موقع‌ها، دی‌وی‌دی دانه‌ای 1000 تومن سر هر کوچه‌ای نریخته‌ بود. "آقای فیلمی" سرمایه‌ی مهمی بود. جناب آقای فیلمی هر هفته با یک کیف بزرگ سامسونیت یا از بالا بازشوی پر از بتاماکس یا وی‌اچ‌اس زنگ خانه را می‌زد و مجبور بودیم از میان همان فیلم‌های موجود، دو سه تا را انتخاب کنیم. آقای فیلمی خوب کسی بود که کم‌تر فیلم‌های آشغال بازاری صد سال پیش دبلوری توی کیفش پیدا می‌شدند و فیلم‌های خوب و حتی گاهی عالی سه چهار سال اخیر را می‌شد از ایشان خواست. آقای فیلمی آن‌قدر مهم بود که به هر کسی معرفیش نمی‌کردیم. اگر کسی شماره‌‌اش را می‌خواست، جواب می‌دادیم: "اون منطقه نمیاره"، یا "مشتری جدید نمی‌گیره فعلن، اگر قبول کرد چشم". نمی‌خواستیم مشتری‌هایش زیاد بشوند و کیفیت سرویش‌اش پایین بیاید خدای نکرده. اسم آقای فیلمی ما "آقای نوروزی" بود. یک پسر بیست و چهار پنج ساله که دانشگاه قبول نشده بود و دنبال این بود که برود خارج و همیشه هم تاکید می‌کرد که این کار اصلیش نیست و از خانواده مهم و ٱبرومندی است (چرا شغل آقای فیلمی آبرومند نبود راستی؟!) و به محض آن که کارش درست بشود، می‌رود خارج. اما برای چهار پنج سال آقای فیلمی ما ماند به هر حال و دوستش داشتیم و دستش هم درد نکند. شما این چیزها را البته یادتان نمی‌آید. حتی برای گرفتن اطلاعات فیلم و اخبار سینمایی روز و اینها که آی ام دی بی و بی بی‌ سی و اینترنت وجود نداشت. یا مجله فیلم لطف می‌کرد شرح تعدیل شده و شکسته و بسته‌ی بعضی فیلم‌های خارجی را می‌زد، یا در رادیو امریکا گاهی، و فقط گاهی، آن آقای "سلام به تموم بچه‌های ایروووووون، از دریای خزرررر تا ساحل خلیج فارسسسس" لطف می‌کرد چند کلمه‌ای آن هم فقط در مورد فیلم‌های اسکاری، و البته بعد از تاپ فورتی کیسی کیسون چیزکی می‌گفت. بله، اطلاعات سینمایی‌مان را با نزدیک‌‌شدن به تلویزیون و به زور خواندن کریت‌های آخر فیلم زیاد می‌کردیم. مجله‌ی فیلم که گزارش جشنواره‌های خارجی را می‌نوشت، دل ما را از حسرت می‌برد. محمد حقیقت بود که هر بار می‌رفت کن؟ ونیز را کی می‌رفت؟ چقدر در موردِ برفراز برلین نوشت با آن عکس پیترفالکِ بالای آسمان‌خراشِ گزارش جشنواره‌ی برلینش. فیلم‌های خارجی جشنواره‌ی فجر هم که مال کشورهای درب و داغان بود. همراه با کلی سانسور. البته تا می‌توانستند با تارکوفسکی خفه‌مان می‌کردند. یک سال، 1984 رابرت ردفورد انگلیسی را که آورده بودند ما شاخ درآورده بودیم: "1984 جرج اورول؟ ریچارد برتن؟ فیلم روز به زبان انگلیسی ؟ رابرت ردفورد؟" (اول فکر کردیم همین ردفورد خودمان است که بعد معلوم شد طرف انگلیسی است و همنام ردفورد). همین بود که جشنواره شده بود جشنواره فیلم‌های ایرانی. سینمای ایران هم آن روزها به لطف برگشت استخوان‌دارهای سینما و بروز نسل جدید و وجود بنیاد فارابی و مدیریت محمد بهشتی و برون مرزی‌نگری‌های ‌همین علیرضا شجاع‌نوری و تازه بودن و مبتذل نشدن سینمای معناگرا روی دور تند بود. برادر مخملباف با دستفروش شد محسن مخملباف و سال بعدش با نوبت عاشقی و بای‌سیکل‌ران در یک جشنواره رسید به به-به مخملباف. هامون توی همین جشنواره کشف شد. اولین فیلم فرهنگی که در آن فحش شنیدیم. شاید وقتی دیگر شد تکه کلام ما برای دودر کردن. ناخدا خورشید تقوایی را کرد تقواییِ کارگردان سینما و نه فقط تقواییِ دایی‌جان ناپلئون. خانه دوست کجاست ما را وا داشت برویم فیلم‌های قدیمی کیارستمی را دوباره ببینیم. نار و نی ما را چقدر منتظرگذاشت برای فیلم بعدی‌اش. فیلم‌ها به کنار، سینماها اصالتی داشتند. سینمای محبوب من عصر جدید بود. عصر جدید معنی می‌شد به محل حضور آدم‌های فرهنگی (فرهیخته این روزها). جز معدود جاهایی بود که با تلفن بلیط رزرو می‌کرد. جز معدود جاهایی بود که درشان مدنیت جریان داشت. بعد شهرفرنگ و شهر قصه. شهر فرنگ، با وجود تابلو بزرگ آزادی رویش هنوز شهر فرنگ نام داشت و جای تر و تمیزی بود. چقدر دم دیوار سبزرنگ چوبی که شهرداری دور زمین گود شده بغلش کشیده بود صف می‌ایستادیم برای بلیط. توی برف و سرما و تاریکی. شهرقصه سینمای کوزی بود. سینمای "سن میکله یک خروس داشت". سینمایی که "اگه فرنگ نشد، می‌ریم قصه". کوچک و دوست‌داشتنی. فرهنگ بعد از این سه تا بود برای من. سعی می‌کرد فرهنگی باشد اما کمی تازه به دوران رسیده می‌زد. "بازاری‌مآبی که شیکش کرده باشند". حس من این بود. با اینکه جدیدتر بود و صدای بهتری داشت. البته زمان جشنواره پایش که می‌افتاد همه جا فیلم می‌دیدیم. حتی سپیده و بهمن. شب‌های زاینده رود را من در بهمن دیدم. با اینکه بلیط دعوتی داشتم و دستم هم توی گچ بود. سر صف دعوتی‌ها دعوا شد و شانس آوردم قبل از بالا گرفتن دعوا رفتم تو.

سالی اولی که برگشته بودم ایران، بعد از سالها، دوباره رفتیم جشنواره. چندتا فیلم دیدم. بد نبودند. اما زمانه عوض شده بود. بزرگ شده بودیم. مزه‌ی آن سالها را نداشت دیگر (البته داستان دیگری دارد خود آن سال). سال آخر این سری هم دوباره رفتم چندتا فیلم دیدم در جشنواره آخری. دیگر صف نمی‌ایستادم و از بازار سیاه بلیط می‌خریدم. حوصله ایستادن توی صف را نداشتم. توجیه‌ام این بود که سال آخرم است. وگرنه بیشتر فیلم‌هایی که دیدم مزخرف بودند.

دارم صف جشنواره را نگاه می‌کنم. یاد برفراز برلین می‌افتم. یاد چند بار خواندن گزارش‌های مجله فیلم. یاد فجر. اما صف را که می‌بینم، می‌فهمم که دیگر من آدم آن روزها نیستم. دیگر آدم شیفته شدن نیستم. آن فیلم‌های ایرانی که دیگر به کنار، حتی همین فیلم‌سازهای جشنواره برلین هم، که تویشان فیلم خوب کم نیست، مرا شیفته نمی‌کنند. یعنی خوب‌هایشان، اگر ناب و نادر و نوبل باشند، حداکثر یک دستی بر پشت زدن دارند. کلن آدم که پا به سن می‌گذارد و دنیادیده می‌شود، آستانه شیفتگی‌اش می‌رود بالا. گاهی خیلی بالا. برای همین است که این جماعتِ فن و پاپاراتزی را که دم رستوران صف می‌کشند که از سلبرتی‌ها امضا و عکس بگیرند نمی‌فهمم هیچ، حتی این آدمهایی را وقتی یک آدم معروفی را می‌بینند حواسشان پرت می‌شود به طرف هم نمی‌گیرم (تنها چیزی که اینبار تحسین مرا برانگیخت همین بود که از تهیه کننده گرفته تا تماشاچی و مردم عادی از وضعیت پناهی خبر داشتند. جالب‌ترین‌شان راننده تاکسیی بود که می‌گفت بربریت این حکم حتی برای او که دوره کمونیسم بیست و خورده سال پیش را دیده بوده، غیرقابل هضم است). این روزها، آدم دعوت شدنم. آدم آشنا پیدا کردن. دیشب از دوستان آلمانی می‌پرسیدم که چطور می شود بلیط گیر آورد. یا از آقای تهیه کننده مونیخی که می‌گفت خودش فرصت نمی‌کند که فیلمی را ببیند. همه این حرف‌ها یعنی این‌که هر چیزی دوره‌ای دارد. همان زمان خودش باید لذتش را برد. گاهی دلم برای روزهای شیفتگی تنگ می‌شود. ساده بود و شیرین. اما چیزی که زمانش گذشت، دیگر نمی‌شود تکرارش کرد.

 . 

 Wednesday, February 02, 2011

مانک‌های‌‌ دریای کارائیب

Seokguram Grotto, Gyeongju, January 2011 ©Once Again


اینجا نزدیک یکی از قله‌های پردرخت کوه‌های توهامسان، یک بودای بزرگ گرانیتی خندان و گرد و قلنبه نشسته. آن هم در یک معبد کوچک. آن‌قدر کوچک که انگار فقط برای یک نفر جا دارد. تاریخ می‌گوید هزار و سیصد و خورده‌ای سال پیش، یک سلطانی که در همین حوالی زندگی می‌کرده این معبد را ساخته برای بزرگداشت‌ والدینش. سلطان مذکور، داده‌ از راه دور و پایین کوه این همه سنگ گرانیک را آورده‌اند بالا و بعد همین‌جا کل معبد را بصورت یک غار ساخته‌. همتِ کار به کنار، مهندسی‌ حمل سنگ و ساخت غار و تراش مجسمه وسط کوه است که آدم را به تحسین وا می‌دارد. برای رسیدن به اینجا، باید از بولگاکسای واقع شده در دامنه‌ی کوه شروع کنی و بعد از دو کیلومتر و خورده‌ای سربالایی مارپیچ ونفس‌گیر، برسی به دروازه بدون دیوار این معبد (فکر کن این راه را با دمپایی و قبای نازک مانک‌ها در زمستانِ سرد منهای ده درجه‌ی پوشیده از برف بیایی. تازه خود بولگاکسا هم شانزده کیلومتری از اولین نشانه‌های زندگی شهری فاصله دارد.) دم دروازه یک فواره قرار دارد که اگر بخاطر سرما یخ نزده باشد و تو هم از نوادگاهِ باباطاهر عریان باشی، شاید بتوانی با آبش دست و صورتت را بشوری و خستگی در کنی. با یک کیلومتر دیگر کوهپیمایی می‌رسی به ساختمان معبد که مدخلش مثل یک خانه کوچک می ماند و بقیه‌اش داخل کوه پنهان است. کلِ ست‌آپ، آدم را یاد بهار، تابستان، پاییز، الخ کی‌دو کیم می‌اندازد. داخل که می‌شوی، از راهرو مستطیلی ساده‌ای می‌گذری که مظهر زمین است و بعد در داخل غار به گنبد گِرد قشنگ پر از نقاشی‌ و پر تزئینی‌اش می‌رسی که تمثیلی‌ است از بهشت. آن وقت روبروی جناب بودای سه و نیم متری چهار زانو به زمین نشسته، می‌نشینی به مدیتیشن. روی کف زمخت چوبی. در‌جا می‌فهمی که چرا کلن خوب است هر از گاهی آدم بیاید یک جایی مثل اینجا که خودش باشد و خدا و بودای چاق وسرمست و آرام و خندان و سکوت و برف و سرمای زمستان لامذهب بیرون. که آدم تنها بنشیند روی این تشکچه‌ی نرم و صورت آرام و نیمه خندان بودا را نگاه کند و از عالم و آدم و شهر و مدنیت و مدرنیت و اتصال دائم به دور باشد (نخیر، وای فای ندارد اینجا!). از سکوت و آرامش استفاده کند، شب تا صبح را چاکرا بخواند و در عالم معنا غور ‌کند (البته این احتمال هم هست که وقتی گرمای اُندول به پا و نشیمن‌گاه و دیگر جوارح فوقانی‌ آدم بخورد، پلکهایش خیلی زود سنگین شوند و ‌خوابش ببرد تا خود کله‌ی صبح! کلن توصیه می‌شود که اگر راه‌تان افتاد، اندول را امتحان کنید درهتل‌تان. از لذت‌های ناب دنیاست). آن وقت اول صبحِ فردایش، وقتی انعکاس طلوع آفتاب روی کله‌ی آقای بودا می‌خورد، همان آدم شب قبل، قلبی پیدا کرده‌ آرام و آرامشی یافته‌ گرم و گرمی‌ای دارد بی‌خیالانه‌ای از جیفه‌ی دنیا و بی‌خیال شده از هزار کار مانده‌ی روی زمین و بدبختی و مصائب‌ ساخته و پرداخته‌ی بشریت.

می‌گویند سیدارتا تمام عمر خودش را در قصر پدرش گذارنده بوده. از همان بچه‌گی تمام لذاید دنیا را چشیده بوده و همیشه از درد و رنج دور نگه داشته شده بود. همانجا هم ازدواج کرده و بچه‌دار شده و اصولن قرار بوده جانشین پدر هم بشود و نفهمد اصلن سختی یعنی چه و خوشبخت زندگی کند. بعد یک بار که پایش را از قصر بیرون می‌گذارد، با رنج و درد مردم آشنا می‌شود. قصر و شاهزادگی و مرفه بی‌درد بودن را ول می‌کند می‌رود دنبال "اینلایتمنت". برای رسیدن به روشن‌بینی تا مرز مرگ روزه می‌گیرد و بعد به این نتیجه می‌رسد باید راه "تعادل" را پیش بگیرد. مراحل متعدد دیگری را طی می‌کند تا آخرش می‌رسد به روشن‌بینی و نیروانا و می‌شود بودا. من دلم می‌خواست از بودا می‌پرسیدم:" بین خودمون می‌مونه، ولی خدایش گاهی دلت تنگ نمی‌شه برای قصر و زندگی قبلی و اینها؟!"

چند روز بعد و در راه برگشت از هینسا، وقتی بخاطر گرسنگی و خستگی و سرمازده‌گی دعوت پیرزن خوش‌روی نیمه دیوانه‌ی درسوزالایی را قبول می‌کنیم و می‌نشینیم به خوردن سوپ از قابلمه و توفوی سرخ‌شده از ماهی‌تابه سیاهِ وسط سفره‌اش، تازه می‌فهمیم مانک بودن چقدر سخت است و چه همتی داشته سیدارتا. انگار مناسب‌تر آن است که، اگر هم قرار شد روزی مانک شویم، برویم بشویم مانک دریای کارائیب.

 . 

 Sunday, October 31, 2010

پانصد سرِ سردرگم

Hong Kong, October 2010 ©Once Again


مامور مهاجرت به برگه گمرگم نگاهی می‌اندازد و می‌پرسد: "این همه جا در این مدت کم؟ برای چی رفته بودی؟" با بی‌حوصله‌گی جواب می‌دهم: "کار، تعطیلات، کار". راست می‌گوید. در عرض پنج هفته و خورده‌ای، دور کره زمین را یک بار چرخیده‌ام: اینجا، پاریس، تهران، آمستردام، گوانگجو، هنگ‌کنگ و دوباره اینجا. بار چند‌م-ام‌ هست البته. آن بار اول، سال 98، آدم یاد دور دنیا در هشتاد روز و آقای فلیس فاگ و موسیو پاسپارتو و کاراگاه فیکس و خانم آودا می‌افتاد و هیجان‌زده می‌شد. اما این روزها این جور مسافرت‌ها مرا یاد فاصله‌ها می‌اندازند. فاصله‌های طولانی. فاصله‌های بیست و چند ساعته. فاصله‌های غیرقابل جبران. توی تاکسی مسیرِ خانه، دارم با خودم در مورد این یکی مسافرتِ آخری فکر می‌کنم. به سه روزِ روزی 10 ساعت جلسه‌ی سری‌اول و یک هفته تعطیلات تهران و هفته دوم‌ِ مخلوط کار و تعطیلات و بی‌خوابی و قاطی‌شدن همه چیز (از من می‌شنوید، هیچ‌وقت کار و تعطیلات را با هم مخلوط نکنید!) و ده روزِ روزی 12 ساعت جلسه نفس‌بُر سری دوم به علاوه‌ی هر شبش سه ساعت کار در اتاق هتل. به آمستردام که از 16 ساعتی که بودم، 13 ساعتش را در بیزنس لانجِ فرودگاه کار کردم و سه ساعت وسطش را رفتم شهر به کانال‌گردی. به هنگ‌کنگ که به جای اینکه دو روز آخر را بمانم و برای خودم بچرخم، بلیطم را تغییر دادم و یک نصف روز بیشتر نماندم از خسته‌گی و کوبیده‌گی و نخوابیده‌گی و افسردگی و دل‌تنگی و دل‌رنجی و دل‌مُرده‌گی. به جلسات فکر می‌کنم که با شصت و خورده‌ای آدم قَدَرِ پرمدعا و هشتاد و اندی پروپوزال شروع کردیم به ارائه و سوال و جواب و مقایسه و مقابله و مباحثه و گاهی هم خشتک یک‌دیگر را تا مرز سر هم کشیدن و بعد رسیدن به انعطاف و تفاهم و همکاری و تصمیم جمعی و خروجی مشترک با کلیات کافی و معماری تکمیل و جزییات دقیق و توابع صحیح، که هم همه‌ی همکاران محترم راضی باشند و هم نتیجه‌ قابل دفاع. بعد اصولن لذت می‌برم از این پروسه‌ی رساندن رقابت و برتری‌جویی به همکاری و هم‌گرایی، و معمولن هم هبجان‌زده می‌شوم وقتی نتیجه‌ می‌دهد. و صد البته کیف کردم که آخر هر سری، کلی آدم آمدند به تشکر از جهت ترتیب و تقسیم و ترکیب و ترغیب و تصمیم و خلاصه به مقصد رساندن قافله‌ی هفتاد و دو ملت. مثلن یکی‌شان آن دفعه می‌گفت "امیزینگ دت یو کن دو آل دیس این ریل تایم. ایون مور امیزنیگ دت یو کام آپ ویت اِ نیو سلوشن آن دِ وایت برد این فرانت او سو منی پیپل اند دی بای ایت!". یا آن یکی این دفعه ایمیل فرستاده که "من فهمیدم تو چه جوری جواب می‌گیری از جلسه. با سوالات می‌ذاری جزییات روشن می‌شه و تشابه‌ها و تفاوتا در می‌آد. بعد برمی‌داری همونجا راه‌حل‌ها رو کانسپچوالایز می‌کنی و از روی کانسپ‌ها، دید کلی در می‌آد و بعد هم تصمیمی که مورد قبول همه باشه."

این حرف‌ها برای به‌به و چه‌چه و چه خوب‌ام و خلاصه خود-جگربینی‌ نیستند. برعکس، مانده‌ام آدمی که یاد گرفته این همه آدم‌ سخت را در روز اداره کند و به نتیجه برساند و هر شبش هم با یک گروه‌شان معاشرت و مستی و حتی به خوردن هشت‌پا و پنجه مرغ و کله ماهی و سنگدان فلان جانور و بیضه بهمان حیوان پا دهد (من که هیچ کدام را نخوردم البته. بجایش کلی دامپلینگ خوردم که معلوم نبود تویشان چی هست بدتر از اینها)، چطور گاهی در روابط شخصی، دست و پا شکسته و الکن و علیل می‌شود در قانع و منعطف و منصف کردن طرفش؟ بهترین راه‌حلش هم این می‌شود که تو حرف‌هایت را بزن و من هم حس‌هایم را می‌گویم و اگر هم جهت نبودند، شما را به خیر و ما را به سلامت. بعد همه این‌ها اصلن به کنار. چرا هنوز هر بار که سوار تاکسی فرودگاه می‌شوم، افسردگی‌ شروع می‌کند به غالب شدن و تا خودِ اینجا و حتی دو هفته بعدش شدید ادامه دارد؟ که انگار ترکِ ایران هنوز عادتم نشده بعد از این همه سال.

 . 

 Tuesday, September 21, 2010

کافه پونز

Shakespeare & Company Bookstore, Sept 2010 ©Once Again


در اولین سفر بزرگ‌سالیم به پاریس، دو سه سالی بود که درسم تمام شده بود. آن موقع یک وی‌پی داشتیم که در جوانی، به قول خودش، دانشمند اُپتیک بود. آن موقع‌ها سنی گذرانده بود وکارش شده بود مدیریت و قرارداد بستن. در کار خودش هم شناخته شده بود. خوب بلد بود که با سران شرکت‌ها نشست و برخاست کند و چانه بزند و قرارداد ببندد. آدم رسمی، خشک و بدقلق، اما باکلاس و خوش‌سیلقه و پول‌خرج‌کنی هم بود. هتل پنج ستاره کمتر نمی‌رفت و لباس کمتر از دیزاینر نمی‌پوشید و رستورانش حتمن باید گران‌قیمت بود و کسرِ شان‌اش می‌آمد غیر از تاکسی و لیموزین چیزی سوار شود. از حق نگذریم برای کسی که با او مسافرت می‌کرد هم خوب پول خرج می‌کرد (یک شب در توکیو پرسید شام چی می‌خوری، گفتم شابوشابو. مهمانم کرد گران‌ترین رستوران شابو‌شابوی گینزو.) آن روزها، موضوعی که من رویش کار می‌کردم، موضوع داغ و تازه‌ای بود و همه فکر می‌کردند این گوساله‌ی جوان و نحیف، گاوِ هفت-من شیرده‌ای خواهد شد و می‌خواستند با پول شیر نفروخته‌اش کلاه بدوزند. همین شد که منِ جوانِ تازه‌کار را با اینکه در سازمان او نبودم، برداشت با یک عده بیزنس‌من جا افتاده‌ی دیگر آورد پاریس برای ملاقات‌ سالانه‌اش با یک شرکت فرانسوی. قرار شده بود که در کنار مذاکرات معمول‌شان، کار من را هم معرفی کنند که شاید یک قراردادِ چرب و چیلی از تویش دربیاید. یادم هست که جلسات قرار بود یک دوشنبه‌ی از همین موقع‌‌های سال شروع شود و برای همین ما ظهر یک‌شنبه‌ی‌ قبلش می‌رسیدیم پاریس. یادم نیست چرا پروازهایمان جدا بود و این وی‌پی خوش‌سلیقه‌مان با همه هماهنگ کرد که فلان ساعت عصر یکشنبه بیایید فلان کافه روبروی اوپرا‌ جهت معاشرت و هماهنگی قبل از جلسه. هفته قبلش هم در جلساتِ داخلی در حین مرور واو به واوِ پرزنتیشن‌ها، کلی در مورد این کافه داد سخن داده بود که "پاریس اصلن یعنی این کافه، پاریس اصلن یعنی‌ روبروی اپرا نشستن، پاریس یعنی فلان چیز این کافه را بخوری و بهمان چیزش را بنوشی و الخ". خلاصه خفه‌مان کرده بود از بس کافه کافه کرده بود. یادم است که عصر آن یک‌شنبه، هنوز نرسیده پا شدم یک کاره سوار مترو شدم برسم بر سر قرار در کافه‌ی کذایی. دیدم این رئیس خشک و رسمی‌مان نشسته توی پیاده‌رو، دارد شراب می‌نوشد با بقیه وغرق در کیف و خوشی است و خنده از روی‌ لبش نمی‌افتد و با بقیه شوخی می‌کند. کافه صد البته نه اتمسفر خاصی داشت، نه منظره بدیعی و نه غذای مثلن متفاوتی. کافه‌ای بود مثل هزار و یک کافه پاریسی دیگر. یادم هست خیلی دلم می خواست فرصتی پیش بیاید که بپرسم چرا آن کافه برای او این همه معنی پیدا کرده؟

به گمانم ما آدم‌ها عادت داریم خاطرات و حس‌هایمان را سنجاق کنیم به محل وقوع‌شان. یعنی بسته به اینکه چه تجربه‌ای و خاطره‌ای از شهر و کوه و کوچه و خیابان و بیابان و دره‌ و دهات داشته باشیم، آن جا را پررنگ و خوش‌رنگ و هیجان‌انگیز یا کم‌رنگ و معمولی و پیش‌پا افتاده، یا حتی دردناک و افسرده‌ کننده و فراری‌‌دهنده می‌‌بینیم. یک وقتی یک شهری می‌شود شهر رویایی‌مان، چون یک خوشی عمیق یا هیجان زیادمان را ٱنجا تجربه کرده‌ایم. فلان دوستمان را بار اول آنجا دیده‌ایم، در آنجا عاشق شده‌ایم و عاشقی کرده‌ایم، فلان کارمان را آنجا گرفته‌ایم یا دوران خوش مدرسه را آنجا رفته‌ایم و یا هر چیز خوش دیگر. یک وقتی هم یک شهری مثلن همین پاریس، حالا هر چقدر هم کارخانه رویاسازی امریکایی رنگش کرده باشد با کازابلانکا و فورگت پریس و تو دیز این پریس و بیفور سان ست و الخ، می‌شود یک شهری مثل هزار شهر دیگر. نه که بگویم پاریس جای قشنگی نیست. نه این که هیجان‌انگیز نیست. نه که بگویم نمی‌شود هر دفعه که می‌روی جای جدیدی را کشف نکنی (مثل اینجا و اینجای این دفعه). اما این شخصی‌سازی است که هرچیزی را برای آدم خاص می‌کند. گاهی این شخصی‌سازی فقط با یک سفر اتفاق می‌افتد، گاهی هزارسال بروی و بیایی هم، هیچی نمی‌شود.

 . 

 Monday, August 30, 2010

در ستایش گری بودن

Frank Gehry's Walt Disney Concert Hall, August 2010 ©Once Again


"من می‌خواهم جایی باشد که آدم احساس گرمی و راحتی کند. در عین جادار و دوست‌داشتنی و خودمانی بودن. با بقیه محله بخواند و بافت منطقه را بهم نزد." این‌ها را لیلیان می‌گوید. فرنک خیلی مطمئن جواب می‌دهد:"من دقیقن می‌دانستم منظور لیلیان چیست. برای همین وقتی ماکت را جلویش گذاشتیم، همان‌جا طرح را بدون تغییر قبول کرد و ما هم دقیقن همان را اجرا کردیم." ایستاده‌ام در طبقه دوم اینجا و خنده‌ام می‌گیرد که فرنک گِری هم از خودمان بوده. لیلیان همسر مرحوم والت دیسنی بوده که می‌خواسته این سالن را برای تشویق و جلب مردم به موسیقی کلاسیک بسازد و فرنک گری هم همان طراح معروف است که آن را طراحی کرده. این گفتگو هم سال‌های هشتاد شش-هفت اتفاق افتاده که صداهایشان را خانم راهنما دارد برای ما پخش می‌کند. بعد همان جا آدم می‌فهمد که فرانک‌جان اتفاقن چندان به حرف لیلیان‌خانم گوش نداده. درست است که داخلش را با چوب سِدار خوش‌رنگ و دیوار سفید و آفتابگیر بزرگ و نرده‌ی فلزی و موکت قرمز و انحناهای نرم و خوش‌نواز، مطابق میل لیلیان، گرم و شیرین و دلنواز و در عین حال بدیع و نو درآورده (درست نقطه مخالف اوپرا هاووس سیدنی که داخلی سرد و بی‌روح و خشک دارد، برعکس بیرون هیجان‌انگیزش). اما نمای ساختمان را برخلاف خواسته‌ی لیلیان، مدرن و سرد و ابسترکت و کانسپ‌وار درآورده که با بقیه‌ی محله چندان نمی‌خواند. کاری کرده که ساختمان از همه منطقه جدا بایستد و خودش را بکند توی چشم آدم. فرقی هم نمی‌کند که آن‌ور چهارراه بایستی و ساختمان را از دور ببینی یا در پیاده‌روی کنارش و جزیی از ساختمان را از نزدیک نگاه کنی. همین خاص بودن البته کمک می‌کند که مجذوب صفحه‌ها و انحناها و خط‌ها و جزئیاتش بشوی و بدانی یک چیزی‌ است خارج از حال و هوای دنیای اطرافش. یعنی می‌خواهم بگویم به گمانم گری به حق به کارفرمایش گوش نداده که کنسرت‌ هال را با بقیه محله هماهنگ درآورد و به‌جایش فکر و ایده خودش را اجرا کرده (اصولن معمارهایی که حرف خودشان را می‌زنند را من بیشتر دوست دارم!). بعد موقع ارائه طرح هم، سر لیلیان را شیره مالیده که این همان چیزی است که تو می‌خواستی و تمام ایده اصلی هم مال خودت بوده و آفرین و مرحبا!

تجربه‌ی من می‌گوید آدم باید سعی کند مثل همین جناب گری باشد. وقتی پای امضایش و حرفه‌اش در میان است، کار خودش را بکند. به کارفرمایش، به رئیس‌اش، به استادش، به هیئت‌ مدیره‌اش، به مشتری‌اش، به طرفش، اگر ظرفیت‌اش را دارد بگوید که دارد اشتباه می‌کند، که ایده‌اش مزخرف است، که راهش به ترکستان می‌رود. اگر هم طرف انتقادپذیر نیست، پول زیاد دارد، گوشش سنگین هست یا هرچه، فکر را طوری قالب کند که طرف فکر کند خودش صاحب ایده بوده‌. بعدش هم حتی اگر لازم شد آفرین و مرحبا بگوید و برایش دست هم بزند. بعد، در کار و مهم‌تر از آن در زندگی، بیشتر تصمیم‌ها این همه اساسی نیستند. روزمره‌اند و گذرا. نیمه‌ی عمر کوتاهی دارند. همین می‌شود که آدم کوتاه می‌آید. حتی گاهی آگاهانه پوئن می‌دهد که بعدن برای تصمیم‌های اساسی‌تر و جاهای حساس‌تر پوئن بگیرد. هزار و یک جای دیگر است که آدم با راه میانه را گرفتن زندگی را جلو می‌برد. یعنی اصلن مجبور می‌شود سبک و سنگین بکند که طرفش چقدر حاضر است کنار بیاید و او چقدر و یک جایی آن وسط‌ها به هم برسند. همین می‌شود هنر "کامپورمایز" کردن. اما یک جاهایی هست که در کار، در زندگی، در رابطه که نمی‌شود و نباید کوتاه آمد. این‌ها شاید معدود باشند، شاید زیاد پیش نیایند، اما وقتی آمدند نمی‌شود کوتاه آمد. حتی به اندازه یک سانت یا عرض یک خط یا چه می‌دانم طول یک نفس. که آدم اگر کوتاه بیاید، اصول خودش را زیر پا گذاشته. که اگر کوتاه بیاید، همان‌جا بازی را باخته. تا آخر عمر هم باخته. هر چقدر هم بخواهد که بعدن بچرخاندش و تغییرش دهد و درستش کند، فایده‌ای ندارد. اما اگر پای حرفش بایستد، حتی به هزینه از دست دادن، بریدن، رفتن و یا هر چه، حداقل جلوی خودش سربلند است. همین جناب گری، اگر نمای بیرون را -محض گرفتن طرح- یک چیز معمولی متوسط‌ الحالی درآورده بود، دیگر هر کاری هم می‌کرد این بنا، "فرنک گری‌ز والت دیسنی کانسرت‌ هال" نمی‌شد. خودش هم دیگر فرنک گریِ معروف نمی‌شد که این همه آدم پا شوند بروند کارش را ببینند.

 . 
   







  Feed

 Email

 April 2005
 May 2005
 July 2005
 August 2005
 September 2005
 October 2005
 March 2006
 April 2006
 May 2006
 June 2006
 July 2006
 September 2006
 October 2006
 November 2006
 December 2006
 January 2007
 February 2007
 March 2007
 April 2007
 May 2007
 June 2007
 July 2007
 August 2007
 September 2007
 October 2007
 November 2007
 December 2007
 January 2008
 February 2008
 March 2008
 May 2008
 June 2008
 July 2008
 August 2008
 September 2008
 October 2008
 November 2008
 December 2008
 May 2009
 June 2009
 September 2009
 October 2009
 November 2009
 December 2009
 January 2010
 February 2010
 March 2010
 April 2010
 May 2010
 June 2010
 July 2010
 August 2010
 September 2010
 October 2010
 February 2011
 March 2011
 April 2011
 January 2012
 
  Email: 2bareh[AT]gmail[DOT]com    

Powered by Blogger