|
![]() |
||||||
Wednesday, August 01, 2007
What's New, If Any, In The Blue Cafe?ٌٌ
![]() مدتهاست که میخوام چند خطی بنویسم، اما هر بار اتفاقی افتاده و نوشتن را به عقب انداخته. قرارم با خودم این بود که وقتی کمی سر و سامان گرفتم و یک جا بند شدم، یک مروری بر وقایع سه چهار ماهه گذشته بنویسم که هم بشود خاطرهنگاری برای خودم و هم عبرت آیندگان. اما نه هنوز سر و سامان گرفتم و نه هنوز عبرت مربوطه را. حالا من باب خالی نبودن عریضه هم که شده، این چند خط پایین باشد به عنوان شمهای از آن خاطرات ننوشته. ++++ انگار هیچ چیز این سفر قرار نیست طبق برنامه پیش برود. قرار این بود که همان شهر اول بمانم و چند ماهی برای خودم بگردم. آخرش هم همان جا یک کار و خانهای جور کنم و سرم را بندازم پایین و زندگی روزمره. نشد که. شدم یک پا مراد برقی! در همین چهار ماه، شش شهر را طی کردم. آخرش هم ختم شدم به پایینترین نقطه لیست مطلوب خودم. ++++ چند روز پیش یاد آن نوشته خانم آگراندیسمان افتادم که خواسته بود از تختخوابهای اینوریها عکس جمع کند. شمردم دیدم در این مدت من در 11 تخت مختلف خوابیدهام. هه! اگر می دانستم این همه میشود، از همان اول عکسهایشان را میگرفتم که شاید کمکی به پروژه ایشان شود حداقل! ++++ این کار آخریام قرار بود 9 تا 5ای باشد. تازه یک روز در هفته هم از خانه کار کنم. اما تا به حال که هر روز رفتهام (جز روزهای مریضی) و بعد هم 8 صبج آنجا بودم و زودتر از 7 شب هم بیرون نیامدم. نه این که مجبور باشم اما وقتی آدم مشغول کار میشود، وقت یادش میرود. البته قرار است شاخ غول را هم از وسط بشکنیم. قرار بود این کار سبک باشد که به کارهای خودم برسم مثلن! ++++ سخت است برای کس دیگر کار کردن وقتی مدتها آدم خودت بودی. حالا هر چقدر هم احترامت بگذارند. ++++ چندین بار رفتم همان شهرهای نزدیک کار، خانه بگیرم. یک بار هم گرفتم اما خوشبختانه بهم خورد. هر کاری میکنم دلم راضی نمیشود در دهات و ولایات اطرافش زندگی کنم. برای همین حاضرم روزی یک ساعت رانندگی میکنم به محل کارم و در یکی از بهترین شهر دنیا زندگی کنم به جایش. ++++ جالبترین منفعت این دو ساعت رانندگی هر روزه البته رادیو NPR است که آدم را معتاد میکند. (این رادیو یکی از چیزهایی است که ایران بدجور کم داشت و آدم که آن جا بود دلش برایش تنگ میشد). چندین بار شده به مقصد رسیدم و هنوز توی ماشین نشسته بودم تا برنامهاش تمام شود. به اندازه چند مجله فیلم و هفت و امثالهم به آدم اطلاعات میدهد. جان میدهد بیایی هر شب کلی مطالب آن را از طرف خودت اینجا جا بزنی! ++++ البته همین NPR دیروز یک منتقد فیلم را آورده بود برای مصاحبه در مورد فیلمهای بزگمن مرحوم. این آقای منتقد در تفسیر و تعریف فیلمهای برگمن اینقدر صفات اعتباری کلی مثل "دیپ"، "فنتستیک"، "کالرفول" و ... به کار برد که فهمیدم ما تنها نبودیم که نمیتوانستیم در مورد فیلمهای برگمن تفسیر دقیق و عینی کنیم و فقط هی بگیم چقدر خوب است! انگار بعضی منتقدها هم هستند که گیر کردند. به خودمان هم امیدوار شدیم! ++++ راستی با یک دکتر متخصص بیسواد و مقدار زیادی مسکن قوی، ظاهرن تا حدودی خوب شدم. آدم باید حواسش باشد که پا به سن که میگذارد دیگر بدن به هر بلایی که سرش بیاری جواب نمیدهد! ++++ یک شب اینجا زلزله آمد. ساعت چهار صبح. با قدرت چهار و خردهای ریشتر. بیدار شدم دیدم سقف چهارمتری بالای سرم دارد میرود و میآید. یاد حرف آن شب افتادم و به فکر اینکه آرزوی من چیست در این میان؟ راستش دیدم هیچ! منتظر بودم ببینم سقف کی پایین میآید. من که بیرون نیامدم از رختخواب، صدای هیچ کدام از همسایهها هم نیامد. انگار آنها هم آرزویی نداشتند! ++++ این ساختمانی که من هستم،مرا یاد خانه ژولی آبی میاندازد. البته فقط سه طبقهاست و سه تا آپارتمان هم بیشتر ندارد. همه هم لافت. ژولیوار هم هر روز صبح از پلکانش پایین میدوم و میروم کافی شاپ سر کوچه. فرقش این است که من قهوهام را توی راه و توی ماشین میخورم. بالاخره یک قسمتش باید امریکایی باشد! ++++ راستی این شیفتگی بیچون و چرا و همهگیر جماعت ایرانی به کيشلوفسکی، مرا یاد نوع شیفتگیمان به کریس دِبرگ در دهه شصت میاندازد. به گمانم این نوشته تا حدی میگوید چرا. شیفتگی بی چون و چرای دوران نوجوانیمان به دبرگ الان خندهدار به نظر میرسد. این روزها شیفتگی بی چون و چرا به هر چیزی و هر کسی به نظرم از سطحی بودن علاقه میآید. ++++ این روزها تنهایی برایم خوب است. با بیشتر دوستان ِ "از قبل" که اینجا هستند و میخواهند معاشرت کنند، نمیگردم (میگویم بیشتر و نه همه. یکی از آنهایی که اینجا را میخواند کلی به من لطف داشته اینجا و هوایم را دارد.) حرف چندانی برای گفتن به هم نداریم یا حداقل من فکر میکنم که نداریم. آدمها در طول سالها علایقه شان تغییر میکند. حوصله معاشرت با آدمهای جدید و طی کردن مراحل مختلف دوستی را هم ندارم. الان با دوستیهای چند دقیقهای بیشتر حال میکنم. یک گپ ده دقیقهای، یک قهوهیک ربعی و .. یک جور زندگی وان نایت استندی. ها راستی این به این معنی نیست که دلم برای دوستان داخل ایرانم تنگ نشده. خیلی هم شده! ++++ با این شهر بیشتر از هر چیزی حال میکنم. یک مثال کامل تنوع و گستردگی فرهنگی. این چند وقت هیچ فرصت کار فرهنگیمابانه نداشتهام. روزهای هفته که بدو بدو بوده به کار و کارهای بعد از کار. آخر هفته هم کارهای شخصی و خانوادگی و فامیلی و ... و حداکثر آشنایی اولیه با شهر. با رستوران های شهر طبعن بیشترین معاشرت را دارم! ++++ به گمانم این روزها از هر نوع کامیتمنتی میترسم! دلم نمیخواهد هیچ نوع تعهد بلند مدتی بدهم. حتی یک تعهد ساده قرارداد شش ماهه یک خانه. ++++ از هر نظر، هنوز چمدان بدستم! پ.ن: چقدر خطی - همان لینیر خودمان- شد این روزانه نگاری. خواستم نغییرش بدهم دیدم حال ندارم! Link . 4 Comments
Comments
روزنگاری های خطی تان خیلی هم خوب است، من که همیشه مشتریشان بوده ام
چمدان به دستی هم باید عالمی داشته باشد ماجرا زیاد بسته به آنوری بودن صاب تخت ها نیست .. هدف دیدن بخشی از دنیای آدم های این پشت است، حالا یازده تا را که کم کاری کرده اید .. گرچه خوب مجموعه ای می شد برای خودتان هم.. اما این یکی را لااقل پیش از جابه جا شدن آن سقف چهارمتری لطف کنید ( در آن لحظه می توانستید فکر کنید وای من هنوز عکس تختم را نفرستاده ام، حالا مجموعه ی یرما یکی کم دارد.. بهانه های زنده بودن همین قدر کوچکند ) راستی نگرانتان شده بودیم زیاد .. آدم تنها
منم اوضام عین پاراگرافه اوله.// راستی خدا بد نده. ضمنا این عبارت "پا به سن" دیگه چی می گه؟ :))
| 8:03 PM |
اخه مسافر جون مگه مجبوري كه پستهاه طولاني بدي و بعدش اين همه با تاخير بنويسي و ما رو هم کنف کني اره
a little bit ( scotty energy ) pls . | 1:21 AM |
یرماجان مرسی. عکس هعم گرفته شد و در اسرع وقت ارسال میگردد. روبروی همین صندلی رنگیهای پایین بود!
مرسی از نگرانیتم. بابا فوقش اون دنیا! پرهیاهو دیگه بهار ما گذشته و ... از این قبیل. نازنین چشم. هر چند نشده تا به حال. Once Again | 10:49 AM | Link |
![]() April 2005 May 2005 July 2005 August 2005 September 2005 October 2005 March 2006 April 2006 May 2006 June 2006 July 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 February 2007 March 2007 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 May 2009 June 2009 September 2009 October 2009 November 2009 December 2009 January 2010 February 2010 March 2010 April 2010 May 2010 June 2010 July 2010 August 2010 September 2010 October 2010 February 2011 March 2011 April 2011 January 2012 May 2013 October 2013 January 2014 February 2014 March 2014 April 2014 June 2014 August 2014 December 2014 January 2015 March 2015 April 2015 May 2015 June 2015 |
![]() |
|||||
Email: 2bareh[AT]gmail[DOT]com |